خرید بک لینک
امروز تولدم است. اگر از اول صبح و تبریک‌های بی‌مانند بگذریم؛ باید بگویم: خب! که چی؟ نمی‌گویم اما. به ۳۶ سالگی فکر می‌کنم که سال‌ها به انتظارش بودم. چرا؟ به‌همین دلیل مسخره که سومین دوازده‌تایی عمرم کامل می‌شود. اهمیتی دارد؟ نمی‌دانم. باید منتظر چیزی باشم؟ باز هم نمی‌دانم. یادم می‌آید سال‌ها پیش توی یکی از داستان‌های کوتاه کارور، راوی تعریف می‌کرد که همسرش چشم‌های سبز بسیار خوشرنگی دارد و سال‌ها تصور می‌کرده بابت آن چشم‌ها قرار است اتفاق خاصی برایش بیفتد. اتفاق، افتاده بود؟ نه ظاهرن. من هم سال‌ها

برچسب: نویسنده: یگانه عابدی تاريخ: شنبه 22 آذر 1404 ساعت: 14:31

خب نتوانستم مقاومت کنم که ننویسم: گربه‌ها اوراد جادو بلدند؛ آدم را مسخ می‌کنند. تاریخ آدم را تبدیل می‌کنند به قبل و بعد از بودن‌شان؛ مثلا: همان پاییز که بلفی زایید؛ همان تابستان که پاشا رفت؛ همان یک هفته که بایا گم شد؛ همان شب که ساشا سرش را گذاشت روی دستت و خوابید... امان از گربه‌ها. امان از آن‌همه زیبایی به‌کمال؛ آن‌همه صبوری؛ آن‌همه بی‌نیازی؛ آن‌همه استقلال؛ آن‌همه زنده‌بودن؛ آن‌همه شور و انرژی. معتاد می‌کنند لامصب‌ها؛ به مثابه یک مخدر قوی. دست و پای آدم را می‌بندند... دوباره دل‌دل می‌کنم برا

برچسب: نویسنده: یگانه عابدی تاريخ: شنبه 22 آذر 1404 ساعت: 14:31

شبیه موسی هستم در صحرای سینا؛ بنی‌اسراییل هم هزار الله و اکبر به‌قاعده داریم. هزار و یک زن و مرد درون‌ام دارم که صد رحمت به بنی‌اسراییلیان از بهانه‌گیری. سرگردان‌ام. توی این لحظه، همین بعدازظهر معمولی پاییز؛ تنها می‌دانم چه نمی‌خواهم. سرگردان‌ام؛ به‌سان موسی کلیم‌الله ناچار‌ام به رهبری قوم و صحرای سینا هم چه گسترده‌ است. مقصدی نیست. کسی در همسایگی پیانو می‌نوازد. هرچه بخواهم غرغرو نباشم باید بگویم «نازنین مریم» حال‌ام را به‌هم می‌زند. به‌حمدالله خسته شد. حالا فقط هیاهوی بحث‌ای از اتاق بغلی می‌آی

برچسب: نویسنده: یگانه عابدی تاريخ: شنبه 22 آذر 1404 ساعت: 14:31

صفحه بندی